تبلیغات
وبلاگicon
♥ملکه حجاب♥

 پیــــــج آپآرات مـــــلکه

 پـــــیج لنــزور ملـــکه

+ارسال لینک+
بسم الله الرحمن الرحیم

مادر


"نُه"مآه انتظار
 و یک عُمــــــر نگرآنی
حس آزاد "دخترانه" را به مِهر مآدری دادن
 بزرگترین ایثـــــــــــــار یک زن است




یک انسان تا 47 واحد درد رامیتواند تَحمل کند
وقتی یک زَن بچه به دنیا میاره 57 واحد دَرد میکشد
این برآبر است بآ شکسته شدن 20 استخوان هم زمان!





اَگر انسآنهـآ میدآنستنـند که چه زِندِگیشآن مَحدود اَست
نآمحدود عِشق می وَرزیدند


اِمام علیـــ



آدمها..:

وقتی کودک اَند میخوآهند برآی مآدرشآن هدیه بِخَرَند..ولی پول ندآرند
وقتی که بُزُرگ می شَوَند ، پول دآرَند،ولی وَقت  هِدیه خَریدن ندآرند
وَقتی که پیر میشوند،پول دآرند،وقت هم دآرند،ولی مآدر ندآرند!!




تا همیشه و تا زمانی که در کنارم هستی
هر روزم، روز مادر است!





طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: روز مادر، عکس روز مادر، مادر، اس ام اس روز مادر،
[ 12 اردیبهشت 92 ] [ریحانه خانوم]
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم  برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خانوم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه بدی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

چادر





طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: داستان حجاب، داستان چادر، دخترک چادری، حجاب، چادری، ملکه حجاب، دختر چادری،
[ 24 فروردین 92 ] [ریحانه خانوم]

بسم الله الرحمن الرحیم

ملکه حجاب

چارلز،دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید:

چرا خانوم هاتون نمیتونند با مردا دسـت بدند؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و نمیتونند خودشون رو کنترل کنند؟؟

همایون لبخندی میزندو می گوید:مگه ملکه ی انگلستان میتونه با هر مردی دست بده و یا هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید:نه! مگه ملکه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی می تونند با ایشون دست بدن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید: خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!



بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشود !

بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!»

خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ بور و چشمان آبی او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطن من است…شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!




طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: داستان حجاب، دختر با حجاب، ملکه حجاب، دختر چادری،
[ 30 آذر 91 ] [ریحانه خانوم]
بسم الله الرحمن الرحیم

بهشت و جهنم
 
فرشته ی بازرس با دقت آخرین برگه این فصل را هم نگاه می کند بعد مهری روی پرونده می زند.
از اضطراب قلبش دارد کنده می شود.همین که فرشته مهر را بر می دارد از خوشحالی فریاد می زند:
قبول!!...
فقط یک ایستگاه دیگر مانده تا به بهشت برسد:ایستگاه حق الناس!
کم کم دارد دروازه های بهشت را میبیند،پشت سرش را نگاه می کند.
عده ایی در صف های مختلفی ایستاده اند،عده ای که نماز هایشان درست نبوده در صف نماز عده ای در صف زکات...یادش می آید خودش هم به خاطر اینکه بعضی از نمازهایش در دنیا درست نبوده مدت زیادی در صف نماز معطل شده بود و اگر لطف خدا شامل حالش نمی شد معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارش بود...
مامور بازرسی به پرونده ی حق الناس، او را به بالاترین نقطه می برد.از آن جا همه او را میبیند.
بعد فرشته با صدایی بلند می گوید:
هر کس بر گردن این مرد حقی دارد بیاید و حقش را بگیرد.او که خودش را در میان بهشت میدید اکنون میان جمعیت انبوهی ازمردم گرفتار شده است!
مردم یکی یکی می آیند و حرفشان را می زنند...
پیرمرد گفت:من همسایه ات بودم و به خاطر اینکه موقع حرف زدن زبانم می گرفت مسخره ام می کردی؟
دوستش گفت:همکلاسی بودیم و توچون زورت از من بیشتر بود یک سیلی محکم به من زدی؟
زنی گفت:یادته میوه فروش بودی و میوه های خراب را زیر جعبه گذاشتی و سالم هارا روی جعبه؟
مردی گفت:به من تهمت زدی و گفتی از تو دزدی کردم؟
کودکی گفت:مافوتبال بازی می کردیم و توپمان درحیاط تو افتادو توپمان را پاره کردی؟توپم را بده
دختری گفت:یادت هست به من تهمت ناروا زدی درحالی که زن عفیفی بودم؟
مردی گفت:یادت هست که بهت رشوه ندادم و برای همین وامم را راه نینداختی؟
اکنون من از تو ناراضی ام و نمی گذارم به بهشت بروی.
با التماس از مامور رسیدگی به پرونده می گوید:یک کاری بکن،من هیچ کاری نمیتوانم بکنم.
مامور می گوید:باید جوری رضایتشان را جلب کنی.
او که جز نماز و کارهای نیکش چیز دیگری همراه ندارد مجبور می شود تعدادی از نماز هایش را به نفر اول بدهد و تعدادی از روزه هارا به نفرات بعدی...تعدادی از کار های خوب را به نفر بعد
پس از مدتی تمام کارهای نیکش تمام شده است و مجبور میشود تعدادی از گناهان نفرات بعدی را بگیرد و در پرونده اش بگذارد.
انگار همه چیز دور سرش میچرخد...دیگر دروازه های بهشت را نمی بیند.آتش جهنم را میبیند.. فریادی بلند می کشد و ناگهان...

پی نوشته:کمی مراقب کارهایمان باشیم!




طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: حق الناس، داستانی درباره ی حق الناس، حق مردم، بهشت و جهنم، خداوند،
[ 2 تیر 91 ] [ریحانه خانوم]
بسم الله الرحمن الرحیم

طوطی

طوطیـ و کلاغ در بدو آفرینـش هر دو یکسانـ بودند.

طوطی شکایـتـ کرد و زیـبا شد

وکلـاغ به رضای خـدا راضی شد

اکنون طـوطـی در قــفــس و کلاغ آزاد است.....

و

در نگاه کسـی که پرواز را نـمی فهمد...
هر چه قدر بیشــتر اوج بگـیری ،کوچکتر خواهیــ شد.....


و

در زمستانی سـرد، کلاغ غذا نداشت که بچه هاشو سیرکنه
گوشت بدنشـو می کند و به بچـه هاش میداد.
بالاخره زمسـتان تمام شد و کلاغــ مـرد....
و بچـه هایش گفتند:آخیش راحـت شدیم از این غـذای تکراری..
این استــ واقعیــت تلخ روزگــار

و

غـمـ قفـس به کـنار..
آنچـهـ عقاب را پیرمـیکنــد...
پرواز کـلاغ های بی سـر و پاسـت


و

وقتی باران می بارد..
گنجشک ها زیر جآیی پنهآن می شونـــد
ولی عقآب بالاتر از ابـــر ها پروآر می کند..
این عقآید است که تفاوت هارا می سآزد





طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: اس ام اس های پروازی، پیامک های زیبا، پیامک های عارفانه، smsزیبا، طوطی، پیامک های طوطی،
[ 27 خرداد 91 ] [ریحانه خانوم]
بسم الله الرحمن الرحیم

حجاب

هنگامیـ که خدا از پشتـ دست هایشـ را روی چشمانمـ گذاشــت .. از لای انگشتانشـ آنقدر محو دیدنـ دنیا شدمـــ که فراموش کردم منتظر استــ نامش را صدا کنم!


در جآده ی دنیآ حوآسـت بآشد....خدا از آنچه حِسّ میکنید به شمآ نزدیک تر اَست..


دنیای عجیبی شده است !!!
برای دروغ هایمان خدا را قسم میخوریم و به حرف راست که میرسیم می شود جان تــو !


در اِعتقآد به خدا همچون کودکی بآش که وقتی اورآ به هوآ می اَندآزَند می خَندد
چون ایمآن دآرد کَسی او رآ خوآهد گِرِفت...


تو میتوآنی دآنـه هآی یک ســیب رآ بشمآری
ولی تنهآ خدآست که می توآند سیب هآیی را که بعدا دآنه ای به بار خوآهد آورد را بشمآرد!


جآذبه ی سیــب آدم رآبه زَمین زد و جآذبه ی زَمین سیب رآ!
فَرقی نمی کند، »سقوط« سَرنوشت دل دآدن به هرجآذبه ی به غیر از خدآست!



آدمی پیـــش خدا غمـــــی ندآشت        پیش خدآ حسرت هیچ بیش و کمی ندآشت

دل از خــدآ بریــد و در زمـین نشست     صـدبآر عآشــق شـد و دلــش  شکــست

به هر طرف نگاه کَرد رآهش بسته بود      یآدش آمد یک روز دل خـدآ رآ شکسـته بود




طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: پیامک برای خدا، خدا، جمله های خدا، خدا چیست، مهربانی خدا، ایمان به خدا، sms،
[ 29 فروردین 91 ] [ریحانه خانوم]
بسم الله الرحمن الرحیم
حکایت:
روزی یکی از عارفان(بشربت حارث )در راه کاغذی دید که نام مبارک پروردگار (بسم الله) روی آن نوشته شده بود و مردم از نادانی و جاهلیت روی آن پا می نهادند و می گذشتند.ایستاد و کاغذ را برگرفت و آن کاغذ را معطر گرداند و اندر شکاف دیوار نهاد تا از آسیب پای رهگذران در امان باشد.
مدت ها گذشت...
شبی به خواب دید که ندایی به او می گوید:«ای دوست.نام من خوشبو کردی و مرا بزرگ داشتی و حرمت نهادی. ما نیز نام تو معطر گردانیم در دنیا و آخرت تو را بزرگ و گرامی خواهیم داشت».

رساله قشیریه




طبقه بندی: ♛پیامک و داستان♛،
برچسب ها: بسم الله، بسم الله متحرک، بسم الله الرحمن الرحیم متحرک، داستان کوتاه زیبا، عکس مکه، عکس خانه خدا،
[ 18 بهمن 90 ] [ریحانه خانوم]

  • HoMe*PrOFiLe*MaiL

  • سلامی به درخشش ادیان آسمانی به دوستان عزیز..از شما دعوت می کنم تا مطالب را مشاهده كنید و همه مطالب این سایت را بخوانید.زیرا با لحن شیرین و متفاوت حس زیبایی را در شما بوجود می آورد.صفحات قبلی را هم مشاهده نمایید.در واقع به یک پاتوق برای همه خوش آمدید.
    *مطالب همگی دست نویس هستند
    ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿
    آغاز فعالیت از:
    1-بهمن-1390
    ایمیل:misschadory@yahoo.com
    ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : نفر
    كل مطالب : عدد
    كل نظرات : بیش از 9000 عدد
    آخرین بروز رسانی :